Author: KhodadadRezakhani

I am a late antique historian and the author of Iranologie.com

New Maps

Here are a couple of new maps I made. As usual, they are free to use for not-for-profit use, but for anything else, including physical printing, you’d need to email me at khodadad-at-ucla-dot-edu and ask for written permission!

New history article

A new article on the Kingdom of Hormuz, the medieval state that dominated the trade in the Persian Gulf and Sea of Oman region between the 11th-17th century, is now added. Check it out (improvements, incl. maps, following).

New Podcast Episode

I just uploaded the first episode of a special short-series on the Fall of the Sasanian Empire. This episode is in Persian because I feel like this is a conversation that needs to happen in the Persephone world. I might repeat it in English too. But for now, here is a link for direct download. As usual, all episodes are available in normal podcast services like Apple Podcasts, Google Podcasts, Cast Box, etc.

http://traffic.libsyn.com/historyofiran/Episode1.mp3

مستزاد مجلس چهارم

مستزاد مجلس چهارم، شعری است از محمدرضا میرزاده عشقی، شاعر معروف دوره مشروطه، که نمایندگان دوره چهارم مجلس شورای ملی (تیر 1300 تا خرداد 1302) و اولین مجلس بعد از کودتای اسفند 1299، را هجو می کند. چون مستزاد شامل اطلاعات و ارجاعات تاریخی جالبی است، در اینجا آن را با نوشته ها و توضیحاتی می آورم (مسوولیت توهین های میرزاده به طبقات مختلف و اشخاص خاص برعهده من نیست. امیدوارم به کسی برنخورد).

این مجلس چارم بخدا ننگ بشر بود/ دیدی چه خبر بود؟

هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود/ دیدی چه خبر بود؟

این مجلس چارم خودمانیم ، ثمر داشت؟/ والله که ضررداشت

 صد شکر که عمرش چو زمانه بگذر بود/ دیدی چه خبر بود؟

دیگ وکلا جوش زد و کف شد و سررفت/باد همه دررفت

ده مژده که عمر وکلا عمر سفر بود/دیدی چه خبر بود؟

دیگر نکند هو نزند جفت مدرس/درسالن مجلس بگذشت

دگر مدتی ار محشر خر بود/ دیدی چه خبر بود؟

اکثریت مجلس با سوسیالیست ها بود و روحانیون و ملیون ازاین موضوع خوشحال نبودند و دعوا و قیل قال در مجلس زیاد بود. فراکسیون های مهم با یکدیگر حتی بصورت فیزیکی در صحن مجلس دعوا می کردند. 

دیگر نزد با قروقنبیله معلق/یعقوب جعلق

یعقوب خر بارکش این دو نفر بود/دیدی چه خبر بود؟

یعقوب، سید یعقوب انوار نماینده طولانی مدت فارس است و پدر استاد عبدالله انوار، نسخه شناس بنام. به نظر میرزاده، سیدیعقوب، آلت دست قوام الدوله شیرازی بوده و عامل اجرای توطئه های قوام السلطنه. چندخط بعد او را متهم به رشوه گرفتن و دزدی می کند.

سرمایه بدبختی ایران دو قوام است/این سکه بنام است

یک ملتی از این دو نفر خون بجگر بود/دیدی چه خبر بود؟

منظور میرزاده، ابراهیم خان قوام الدوله شیرازی و احمد قوام السلطنه، برادر وثوق الدوله و کاتب فرمان مشروطه است. خطهای بعدی توضیح بیشتری داده می شود.

آن کس که «قوام» است و به دولت همه کاره است/از بس که بود پَست

در بیشرفی عبرت تاریخِ سیر بود/ دیدی چه خبر بود؟

منظورش ابراهیم خان قوام الدوله چهارم، نواده ابراهیم خان، کلانتر شیراز در دوره زند و قاجاریه، و پدر علی محمد قوام، همسر اول اشرف پهلوی  بود. قوام و اشرف پهلوی والدین شهریار قوام (پهلوی نیا) بودند. 

برسلطنت آن کس که «قوام» است و بخوبر/شد دوسیه ها پر

زین دزدکه دزدیش، از اندازه به در بود/دیدی چه خبر بود؟

هر دفعه که این قحبه رئیس الوزرا شد/دیدی که چه ها شد؟

این دوره چه گویم که مضارش چه قدربود؟/دیدی چه خبر بود؟

منظور میرزا احمد قوام السلطنه است که در آن زمان نخست وزیر بود و بعنوان برادر وثوق الدوله، برای میرزاده و همفکرانش بسیار نامحبوب

آن واقعه مسجدیان، کم ضرری داشت؟/یا کم خطری داشت؟

آن فتنه ز مشروطه، شکاننده کمر بود/دیدی چه خبر بود؟

آن روزکه در جامعه آن نهضت خر شد/دیدی چه خبرشد؟

از غیظ جهان در نظرم زیر و زبر بود/دیدی چه خبر بود؟

منظور شورش درمسجدشاه طهران علیه سیدضیا است که اینجا قوام السلطنه را عاملش می داند.

در بیستمین قرن ز بس حربه ی تکفیر/ای ملت اکبیر!

افسوس نفهمید که آن از چه ممر بود/دیدی چه خبر بود؟

تکفیر «سلیمان» نمازی دعایی/ملت به کجایی؟

این مسئله کی منطقیِ اهل نظر بود/دیدی چه خبر بود؟

علما سلیمان میرزا اسکندری را تکفیر کردند و میرزاده تکفیر را در قرن 20 عجیب می داند. سلیمان میرزا رهبر سوسیالیست ها بود و از شاهزاده های قاجاری طرفدار تفکر چپ. 

ز من به قوام این بگو الحق که نه مردی/زین کار که کردی

ریدی به سر هرچه که عمامه به سر بود/دیدی چه خبر بود؟

من دشمن دین نیستم، اینگونه نبینم/من حامی دینم

دستور ز لندن بد و با دست بقر بود/دیدی چه خبر بود؟

می گوید گرفتن حکم تکفیر از طرف قوام برای مخالفان، خود علما را بی قدر کرد. اظهارش به اینکه دشمن دین نیست و در اینجا دین داران را مقصر نمی بیند، بلکه آنها را عامل انگلیس و قوام السلطنه می داند، جالب است. 

با «آشتیانی» ز چه این مرد کم از زن/شد دست به گردن

ای کاش که بر گردن این هر دو تبر بود/دیدی چه خبر بود؟

هاشم آشتیانی پسر میرزاحسن مجتهدآشتیانی. همراه مدرس بود و با ایده جمهوری که رضاخان پهلوی تبلیغش را می کرد مخالفت کرد. اینجا میرزاده بخاطر مخالفتش با سیدضیا، با او بد است. اشارات ضد زنش هم البته جالب است و قابل توجه برای زمانه که حتی آدم روشنفکری مانند میرزاده هم، ضدزن است.

آن کس که زند این تبر او سیدضیا بود/او دست خدا بود

بر مردم ایران به خدا نوربصر بود/دیدی چه خبر بود؟

کافی نبود هرچه ضیا را بستاییم/ازعهده نیاییم

من چیز دگرگویم و او چیز دگر بود/دیدی چه خبر بود؟

میرزاده طرفدار سیدضیا بود و حتی شعر «ای قربان کابینه سیاهت، بازآ» را در وصف او دارد. خوب می بود اگر میرزاده مانده بود و قضاوت او در مورد سیدضیا را چندسال بعد می دیدیم. 

دیدی که مدرِّس وکلا را همه خر کرد/درب همه تر کرد

در مجلس چارم خر نر با خر نر بود/دیدی چه خبر بود؟

میرزاده معمولا با مدرس خوب بود، اما در اینجا بخاطر مخالفتش با سیدضیا و همراهی با ملیون که از نظر میرزاده آنارشیست، سازشکار بودند، و سیاست بازیش، به او بد می گوید. اشارات جنسی اش هم البته شاید کمی برای دوران ما زیاد باشد، اما در وصف مجلس و مجلسیان قابل توجه است.

زد صدمه مدرِس بسی از کینه به ملت/با نصرت دولت

آن پوزه که عکس العمل قرص قمر بود/دیدی چه خبر بود؟

«شهزاده فیروز» همان قحبه ی خائن/با آن پز چون جن

هم صیغه ی کرزن بد و هم فکر ددر بود/دیدی چه خبر بود؟

فیروزمیرزا نصرت الدوله، پسربزرگ عبدالحسین میرزا فرمانفرما سالار لشکر و از عوامل امضای قرارداد 1919 با دولت استعماری بریتانیا بود و به همراه وثوق الدوله، بسیار نامحبوب. در اینجا همراهی مدرس با فیروز میرزا جالب است.

خواهرزنِ کرزن که محمّدولی میرزاست/مطلب همه اینجاست

چون موش، مدام از پی دزدیدن زر بود/دیدی چه خبر بود؟

محمدولی میرزا، برادر فیروز میرزا که فقط بخاطر حمایت از برادرش نماینده مجلس شده بود. محمدولی میرزا تمام عمر، مسوول مالی خاندان فرمانفرما و اموال پدرش عبدالحسین میرزا بود و اشاره به پول دوستیش احتمالا بخاطر این توجهش به مسائل مالی است. 

سیّد تقی آن کلفت ممّد ولی میرزا/مجلس چو شد افنا

این جنده زن افسرده تر از خفته ذکر بود/دیدی چه خبر بود؟

هرچند که «یعقوب» بنام است به پستی/در دزدپرستی

این مردکه زآن مردکه هم مردکه تر بود/دیدی چه خبر بود؟

احتمالا منظورش سیدتقی طباطبایی نماینده تبریز است. در اینجا دارد نادرستی و فساد او را با یعقوب انوار مقایسه می کند. 

آن شیخک کرمانی زرمسلک ریقو/کم مدرک و پررو

هر روز سر سفره ی اشراف دمر بود/دیدی چه خبر بود؟

شد مصرف پرچانگیِ شیخ محلات/مجلس همه اوقات

خیلی دگر این شیخِ پدرسوخته لچر بود/دیدی چه خبر بود؟

منظور شیخ محمدشریعتمدار، نماینده رفسنجان است که روابط نزدیکی با اشراف بعد از رهاییشان از زندان سیدضیا داشت. شیخ اسدالله محلاتی معروف بود به نطق های طولانی و احتمالا رکورددار نطق در تاریخ مقننه ایران است. نجف درسخوانده بود و با سواد حساب می شد. مدرک گرایی میرزاده در این دو بیت جالب است.

سرچشمه ی پستی و خداوند تلون/آقای تدین

این زن جلب از داور زن قحبه بتر بود/دیدی چه خبر بود؟

سید محمدتدین، بعدا رئیس مجلس شد و خلع قاجاریه در زمان او اتفاق افتاد. بعدا رئیس دانشگاه تهران شد. میرزاده بسیار با او بد بود و در چند شعر هجوش کرده. قبرش درامامزاده صالح تجریش بود که بعد از بازسازی امامزاده در دهه هفتاد هجری، خرابش کردند. 
داور، علی اکبرداور وزیر دادگستری رضاشاه که در این موقع نماینده ورامین بود و در واقع عامل دست رضاخان پهلوی.

آقای لسان عرعر و تیز و لگدی داشت/خوب این چه بدی داشت؟

چون چاره اش آسان دوسه من یونجه تر بود/دیدی چه خبر بود؟

میخواست ملک خودبرساند به وزارت/با زور سفارت

افسوس که عمامه برایش سرِخر بود/دیدی چه خبر بود؟

لسان الملک دوم پسر محمدتقی خان کاشانی، لسان الملک سپهر، نویسنده ناسخ التواریخ. معروف بود به حرف های بی ربط اما پرطمطراق زدن.
ملک: محمدتقی خان بهار ملک الشعرا، که در آنموقع معمم بود و به نظر می آید میرزاده او را به جاه طلبی و نزدیکی به سفارت انگلستان متهم می کند. جالب است که ملک الشعرا از دوستان خوب میرزاده بود و شب ترور میرزاده، قرار بود مهمان او باشد. 

آن شیخک خولی پز و بدریخت امین نیست/این است و جز این نیست

آن کس که رخش همچو سرین بزِ گر بود/دیدی چه خبر بود؟

تسبیح به کف، جامه ی تقوای به تن شد/خواهان وطن شد

گویم ز چه عمامه به سر؟ در پی شر بود/دیدی چه خبر بود؟

منظورش احتمالا امین الشریعه ذوالقدر، نماینده فیروزآباد و از معممین مجلس بود. امین الشریعه معروف بود به کوسه بودن و بی ریشی. 

عمامه به سر هر که که بنهاد، دو کون است/یک کونش که کون است

آن گنبد مندیل سرش، کون دگر بود/دیدی چه خبر بود؟

آن مردکه ی خر، که وکیل همدان است/دیدی که چه سان است

یکپارچه کون از بن پا تا پس سر بود/دیدی چه خبر بود؟

نماینده همدان، علی رضاخان بهاالملک قراگزلو، وزیرمالیه آینده است که از اعضای خاندان قراگوزلو و از خیرین مهم و محبوب همدان بود.

آن معتمدالسلطنه ی خائنِ مأبون/در پشت تریبون

یکروز که در جایگه خویش پکر بود/دیدی چه خبر بود

میگفت که بر کرسی مجلس چو نشینم/از دست نشینام راحت نیم

ای کاش که این کرسی ذکر بود/دیدی چه خبر بود

عبدالله وثوق، معتمدالسطلنه دوم، برادر وثوق الدوله و قوام السطلنه و خدا می داند چرا نماینده درگز. آدم بی آزاری بود که هیچ سخنی نمی گفت و فقط موافقت می کرد. 

اغلب وکلا این سخن ازوی چو شنفتند/احسنت بگفتند

دیدند در این نطق بسی حسن اثر بود/دیدی چه خبر بود؟

افسار وکیل همدان را چوببستند/یاران بنشستند

گفتند که این ماچه خر آبستن زر بود/دیدی چه خبر بود؟

شاید با نوشتن حُسن و شباهتش حَسَن، اسم برادر معتمدالسلطنه، میرزا حسن وثوق الدوله، کنایه میزندکه نطق، کار وثوق الدوله بود.

این مجلس چارم چه بگویم که چه ها داشت/سلطان علما داشت

پس من خرم این مردکه گر نوع بشر بود/دیدی چه خبر بود؟ ا

ز بس که شد آبستن و زایید فراوان/قاطر شده

ارزان گویی کمر «آشتیانی» ز فنر بود/دیدی چه خبر بود؟

حاج علی اصغر سلطان العلما، نماینده بروجرد. بقیه واضح است! 

مستوفی از آن نطق که چون توپ صدا کرد/مشت همه وا کرد

فهماند که در مجلس چارم چه خبر بود/دیدی چه خبر بود؟

میرزاحسن مستوفی در دوره چهارم، رئیس الوزرا بود و کابینه اش را استیضاح کردند. نطقی کرد که در آن فسادو رشوه گیری مجلسیان را علنا بیان کرد: من نه آجیل بده هستم و نه آجیل بگیر!

من نیز یکی حرف بگفتم وکلا را/در مجلس شورا

هرچند که از حرف در ایران چه ثمر بود؟/دیدی چه خبر بود؟

نه سال گذشته که گذشتم ز مداین/گشتم ز مداین

آزرده بدان سان که پدر مرده پسر بود/دیدی چه خبر بود؟

میرزاده داستان گذر کردن از خرابه های ایوان کسری را در مقدمه «اپرت رستاخیز شهریاران ایران» هم آورده. به نظر می رسد که بسیار از دیدن خرابه ها تحت تاثیر قرار گرفته.

ویرانه یکی قصر شد از دور نمایان/در قافله یاران

گفتند که این راه پر از خُوف و خطر بود/دیدی چه خبر بود؟

جایی است خطرناک و پر از سارق و جانی/آنگونه که دانی

عریان شود آن کس که از آن راهگذر بود/دیدی چه خبر بود

کسرای عدالتگر اگر زنده بُد این عصر/اینسان نبُد این قصر

گفتم که به اعصار گذشته، چه مگر بود؟/دیدی چه خبر بود؟

ارجاع به عدالت کسری و ناآرام بودن اوضاع، بسیار قابل توجه است و همراه با چند اثر دیگری میرزاده عشقی، اشاره به توجه بسیارش به تاریخ باستان که در آن زمان درحال محبوب شدن بوده، می کند.

گفتند که بودست عدالت گه ساسان/آن روز که ایران

سرتابه سرش مملکتِ علم و هنر بود/دیدی چه خبر بود؟

من در غم این، کز چه عدالت گه کشور/شد دزدگه آخر؟

زین نکته غم اندر دل من بیحد و مر بود/دیدی چه خبر بود؟

این منزل دزدان شدنِ بارگه داد/بیرون نشد از یاد

همواره همین مسئله در مدِّ نظر بود/دیدی چه خبر بود؟

در اینجا میرزاده، خرابی و بی عدالتی روزگار خودش را مستقیما با عدالت درگاه ساسانیان (برداشت عمومی به خصوص از دوره خسرو انوشروان) مقایسه می کند.

تا این که در این دوره بدیدم وکلا را/در مجلس شورا

دیدم دگر این باره، از آن باره بتر بود/دیدی چه خبر بود؟

ویران شده شد دزدگه آن بُنگه کسری/وین مجلس شورا

ویران نشده دزدگه و مرکز شر بود/دیدی چه خبر بود؟

جالب است که بارگه کسری (دربار ساسانیان) را با مجلس شورا (و نه دربار سلطنتی) مقایسه می کند.

این مجلس شورا نبُد و بود کلوپی/یک مجمعِ خوبی

از هر که شب از گردنه بردار و ببر بود/دیدی چه خبر بود؟

هرگز یکی از این وکلا زنده نبودی/پاینده نبودی

این جامعه ی زنده نما زنده اگر بود/دیدی چه خبر بود؟

این که تبلیغ کشتن وکلا را می کند، شبیه است به پیشنهاد آنارشیستی میرزاده برای برگذاری «عیدخون» در هرسال، که در آن مردم نمایندگان خائن را به خیابان ها می کشند و آنها را برای خیانتشان به قتل می رسانند!

وانگه شدی از بیخ و بن این عدلِ مظفر/با خاک برابر

حتا نه به تاریخ از آن نقش صُوَر بود/دیدی چه خبر بود؟

تنها نه همین کاخ سزاوار خرابی است/این حرف حسابی است

ای کاش که سرتاسرِ ری زیر و زبر بود/دیدی چه خبر بود؟

ری در اینجا کنایه است از تهران و اهمیتش در سیاست فاسد زمانه. در بیت های بعدی هم همین تم را ادامه می دهد.

ای ری! تو چه خاکی که چه ناپاک نهادی/تو شهر فسادی

از شر تو یک مملکتی پر ز شرر بود/دیدی چه خبر بود

شمر از پی تو جد مرا کشت چنان زار/لعنت به تو صد بار

صد لعن به او نیز که رنجش به هدر بود/دیدی چه خبر بود

به نظر می آید که میرزاده دارد به سیادت خودش اشاره می کند و اینکه شمرذی الجوشن خیال حکومت ری را داشته!

ای کاش که یک روز ببینیم درین شهر/از خون همه نهر

در هر گذری لخته ی خون تا به کمر بود/دیدی چه خبر بود؟

از کوه وزو آنچه که شد خطه ی پمپی/آن بِه که شود ری

ای کاش که در کوه دماوند اثر بود/دیدی چه خبر بود؟

در اینجا دارد آرزو می کند که کوه دماوند هم مانند کوه وزو آتشفشان کند و همانگونه که پمپی را زیر مواد مذاب دفن کرد، تهران را نیز از بین ببرد! غیر از این که به نظر می آید با شهر میزبانش سرخوشی ندارد، جالب است که داستان آتفشان وزو را که در آن زمان تازه محبوب شده بود، بازگویی می کند.

این طبع تو «عشقی» به خدایی خداوند/از کوه دماوند

محکم تر و معظم تر و آتشکده تر بود/دیدی چه خبر بود؟

و در آخر هم مانند بسیاری از اشعار دیگرش، به طبع خود می نازد و آرزو می کند که آتش شعرش، فساد سیاسی تهران را نابود کند...

The Selfie King

Nasserreddin Shah (or Nasser al-Din Shah), the fourth king of the Qajar dynasty, ruled Iran for almost all of the second half of the 19th century (1848-1896). Both his life, and his death as the result of an assassination, were dramatic episodes in Iranian history. History has judged him unkindly for the most part, although I think he deserves a lot more credit than he gets. But whatever one might think of him, it is undeniable that the period of his rule was of utmost important in both political and cultural sense. His rule quintessentially encompasses the start of (European) ‘modernity’ in Iran. A major aspect of this modernity was cultural, with the visual side being quite influential. Some events, like the introduction of the ballet skirt after the Shah’s visit to a Paris ballet performance, are quite well known. This fantastic site, a project by the eminent Professor Afsaneh Najmabadi, is a must start for anything relating to Qajar studies: Women’s Worlds in Qajar Iran

Esmat

Esmat-od-Dowleh, Nassereddin Shah’s daughter, in a modified ballet skirt

An important aspect of the Shah’s personal contributions to this visual culture was his personal love of the arts, particularly photography. Born in a world were people were still painted, Nassereddin Shah was himself in love with visuals.

Nasser

An official portrait of Nassereddin Shah as a young man (late 1840’s)

In fact, he tried his hand at drawing a lot:

Nasser-al-Din-Pen-and-ink

Nassereddin Shah’s portrait of Mohammad Hassan Khan Etemad os-Saltaneh, the Minister of Publications and the king’s personal reader and translator.

He even drew himself:

800px-نقاشی_ناصرالدین_شاه

A self-portrait by Nassereddin Shah (note that he is drawing the frame too!) “My own face, I looked at it in the mirror and drew it, near Jajrud River, we left from Niyavaran, riding horses to go hunting. Wednesday 12 Muharram [Sino-Turkic year]”

In fact, his obsession with picturing himself, something that one can call “selfie” these days, is what I am interested in. Much has already been written on his discovery of the daguerreotype and later, photo cameras. The king was a good photographer, and in each of his European visits, he bought the latest cameras, and appointed at least two official court photographers. This was a very new and exciting art.

Nasser-EdwardVII

Nassereddin Shah and a young Prince Bertie (future King Edward VII of Britain) and the Prime Minister, Mirza Mohammad Hossein Khan, Sepahsalar Qazvini…

He photographed everything and anyone, including the servants, and carefully recorded information about each photo on the prints:

Jujugh

“Baghbanbashi Jujugh at the kitchen door, on the same day, 8 Shawwal”

But his favourite subject seems to have been himself. He took many “selfies,” writing down information about where it was taken and how, with pithy comments and in a very cursive hand, under each print. I imagine these are very slow selfies, with the king setting up the frame and deciding on a particular pose, then moving in front of the camera and waiting for it to go off. These were not quick “look at me” snapshots. These show planning and a certain fascination with the medium. This is what fascinates me:

1

Nasserreddin Shah, in a good mood? “Month of dhil-hajja, (12)83, Tushqan Eil, I took it myself” (April-May 1867; Tushqan Eil is the Sino-Turkic name of the year)

I am going to share a few of these that I took from a printed book on the collection of the photo albums from the Golestan Palace, the main Qajar palace in the centre of Tehran.

Niyavaran

“In Niyavaran (palace), I took it myself”

Looks quite dapper here, with European style trousers and a necktie. He always mentions who has taken the picture.

Andarun

“I took this myself in the Andarun (the Harem)” The calligraphy on the top is from a the person organising the album, saying “(this is) the lord, the sacred Shahnshah, may our souls be sacrificed to him” (Persian taarof, nobody means it!)

The fact that he is taking pictures inside the Harem (there are many examples of the pictures he has taken of his wives, daughters, and other women of the harem) is by itself a fascinating aspect of this. The Shah was himself opening a door to the private quarters of the Royal Palace. This is an interesting read.

JamNewsImage22384378

Selfie with two women of the Andarun (Harem).

The attempt to look chic didn’t always work. Tehran is cold in Winter, so the Shah is pampering himself, but I am not sure if the entire ensemble works very well…

Chic

“the first ten days of Ramadan of 84, Tushghan Eil, in Tehran, I took it myself” (December 1867/January 1868)

He was not always in the mood, I imagine. He might have been drunk here (no caption)!

Drunk

For this one, he was just pissed off:

photo_--_--(36)

Look at the white socks!

I imagine sometimes he was not in the mood at all. Here, he is posing for someone else, and complains about the situation too:

Sick

“They took it when I was sick and weak from flu [illegible] not good”

He did pose for pics that others took, and they are interesting too:

Ahar

“Jumadi ath-Thani 1286” (Sept-Oct. 1869) Then 90 degrees counter clockwise: “It is taken in Ahar, on the way from Shahrestanak, during the trip to Nour and Kojour…. this is when I was 39 years old”

Is the older kind looking at his old photos, lamenting the bygone years? He loved going on trips, and photographed his hunts too. Ahar is a beautiful mountainside village just to the northeast of Tehran. He loved travelling and hunting in the area and has left at least two detailed diaries of his trips there.

IMG_0203

On the top “Also in the month of Ramadan(?)” then on the side: “It was taken in the Andarun, Malijak is in my arms. He has not slept in two nights, and again has the flu. It was taken by Hassanali the Photographer”

Apart from his hunts, there was something else he loved. It was a little boy, Malijak or Gholamali Khan. He was the Shah’s nephew by marriage, and since the age of three, the king loved him like, or even more than, his children. Malijak was not pretty, not too bright, and not from a very refined background. Perhaps this was why the king felt safe in loving him as a child. The boy later got the title of Aziz os-Soltan “the Beloved of the Monarch” and married the Shah’s daughter (who divorced him after the Shah was assassinated). He grew up to a normal person, level-headed and never full of himself. He was never rich, he always kept close with the royal family and the important people, but never sought to bank on his royal connections. He gets a bad reputation for something he had no hands or influence in.

ملیجک د

Gholamali Khan Aziz os-Soltan, AKA Malijak, as a young man…

Let’s finish this little photo essay with an official picture of Nasserreddin Shah as an older man. This is an official portrait, and I think the look in his eyes is haunting. I wonder what was going through his mind…800px-Naser_al-Din_Shah_Qajar,_close_up,_with_slight_smile_by_Nadar

New Maps

So, In my quest for making maps of late antique West and Central Asia which are surprisingly not available already, I have created a few that I am posting here. Hopefully they will be useful. Please make sure that you credit me if you use these maps and email me if you need high resolution ones…

 

Sasanians-Hephthalites-Nexak Shah- Alkhans

Sasanian Empire and its neighbours in mid Sixth century

 

Sasanians Empire and Its Neighbours 560-630 CE

Map of the Sasanian Empire after the destruction of the Hephthalite Kingdom by the Western Turk Empire (ca 560) to the conquests of Khosrow II (602–628)

Iranische Hunnen-Iranian Huns

Hephthalites, Alkhans/Alchon, and Nezak Shahs ca 500 CE

 

East Iranian Kingdoms before 200 CE

The extents of the Kingdoms of Indo-Sakas, Indo-Parthians, and Kushans before CE 200

مختصری از تاریخ «ایران شرقی» در دوره باستان – بخش اول

آشنایی بسیاری از ما، بخصوص شهروندان کشور ایران امروز، با تاریخ ایران شرقی قبل از اسلام بسیار کم و برمبنای ملغمه ای از داستان های شاهنامه ای، تاریخ نگاری عامه پسندانه، و تلاش های تاریخ دوستان غیرحرفه ای برای ارتباط «داستان»ها با «تاریخ» است. شاید شناخته شده ترین این تلاش ها، سعی در شناسایی «تورانیان» و ارتباطشان با گروه های شناخته شده ای شبیه کوشانی ها، هفتالی/هیتالی ها، یا ترکان باشد. مورد آخر، بخصوص بخاطر برخوردهای هویت طلبانه و سیاسی، حتی تا حدی وارد حوزه سیاست هویتی و حقوق قومی شده که در اینجا مورد توجه من نیست.

چون من در چندسال گذشته درگیر بازسازی و شناخت تاریخ این منطقه بوده ام و در این زمینه یک کتاب و چندین مقاله منتشر کردم، به نظرم آمد که شاید نوشته کوتاهی در این زمینه که فقط به وصف سریع تاریخ منطقه اکتفا کند و تنها تا حدی در مورد بحث حضور شخصیت های شاهنامه ای وارد جزویات شود، برای خواننده فارسی زبان سودمند باشد. با توجه به محدودیت، در اینجا به بسیاری از جزویات یا دلایل و تحقیقات پشت هرکدام از وقایع نخواهم پرداخت و ارجاع آنها و جزویات بیشتر، کتابشناسی، و بحث های خاص را در این نوشته بیشتر به مقالات مربوط به این مطلب در بخش انگلیسی این وبسایت و آثار همکاران (در کتابشناسی) خواهم داد.

ایران شرقی

در اینجا صحبت کوتاهی بکنم در مورد استفاده از «ایران شرقی» به عنوان یک عنوان جغرافیایی-تاریخی. منطقه مورد بحث من که در واقع منطقه افغانستان امروز، بخشهایی از تاجیکستان، ازبکستان، و ترکمنستان، و بخش هایی از پاکستان و چین باشد، اسم های متفاوتی را برخود گرفته است. معمولا «آسیای مرکزی» از معمول ترین این عناوین است، هرچند که بخش های پاکستان یا حتی بیشتر افغانستان را شامل نمی شود. اصطلاح معمول در فارسی، «ماورالنهر»، به کلی افغانستان و پاکستان را نادید می گیرد

حدود امپراتوری های هندو-سکا، هندو-پارتی، و کوشانی در شرق ایران

. اصطلاح «خراسان بزرگ» که در بسیاری ازمواقع می تواند قابل استفاده باشد، بخش های پاکستان و چین را شامل نمی شود و در ضمن اصطلاحی است که در واقع در دوره میانه و توسط جغرافی دانان مسلمان ساخته شده، هرچند که مبنایش احتمالا بخش «خوراسان» ساسانیان بوده و اصل آن نیز به اصطلاح بلخی «میروسان» بازمی گردد (در این مورد مقاله من «ازمیروسان تا خراسان» را ببینید).

اما اصطلاح «ایران شرقی»، هرچند که اصطلاحی نو است؛ می تواند تا حدی به عنوان اسم کلی این منطقه مورد استفاده قرار گیرد. برعکس این که به نظر می آید، این اصطلاح اصلا به معنی «ایران پرستانه» یا ادعای تعلق داشتن این مناطق به کشور «ایران» امروز نیست. به همین دلیل هم است که به صورت «شرق ایران» بکار نرفته، چون از نظر من، «ایران» بودن این مناطق ملزوم به ارتباطشان با «ایران» امروز (که شاید از آن بشود با نام «ایران غربی» نام برد) نیست. این «ایران شرقی» به صورت مستقل و قائم بالنفس همانقدر «ایران» است که کشورایران امروز و این منطقه، بخصوص در دوره زمانی مورد بحث من، همانقدر محل شکل گیری شاخصه های فرهنگی، سیاسی، و اجتماعی ایرانی است که منطقه کرمان و اصفهان و همدان و تبریز و اهواز. نمونه هایی شبیه برآمدن زبان ادبی کلاسیک ایرانی در منطقه سغدستان، حضور شاعران پرآوازه ای مانند رودکی و سنایی (و حتی خود فردوسی) در سغد و تخار و زابلستان و ابرشهر، و قدرتهایی مانند سامانیان و غزنویان و غوریان بسیار شناخته شده اند. اما بخشی از هدف این نوشته هم این است که نشان دهم که حتی حوزه جغرافیایی و فرهنگی آثاری مانند شاهنامه و «دنیای» پهلوانانی مانند رستم هم همین منطقه است. از این جاست که این «ایران شرقی»، نیمه بزرگ و تعیین کننده ایست از تاریخ و فرهنگ «ایران» که باید به جای خود و بدون چشم داشتهای سیاسی امروزه، بررسی و شناخته شود. این نوشته سعی کوچکی است در این راه.

از یونانیان تا کوشان شاهان

از منطقه شرق ایران در دوره باستان، تنها در قالب ذکر نام «زرنگ» و «بلخ» و «سغد» در کتیبه های هخامنشی کمی می دانیم. ذکر کوتاهی از مرگ کورش در جنگ با «ماساگت»ها در تاریخ هردوت و به بندکشیدن سکاهای «هئوماورگا» و «تیگره خوده» («هوم نوش» و «تیزکلاه خود»؟؟) در کتیبه داریوش کمی به اطلاعات ما اضافه می کند، اما از وضعیت داخلی این منطقه اطلاع زیادی نداریم. اخیرا البته تعداد قابل توجهی مدارک به زبان آرامی از منطقه «بلخ» کشف و منتشر شده که در ضمن آن، اطلاعات جالبی از دستگاه اداری این منطقه در دوره هخامنشی نصیبمان می شود، ولی اطلاعات کلی ای در مورد تاریخ سیاسی و فرهنگی آنجا به دست نمی آید.

تاریخ نگارانی که یک یا دو قرن بعد از مرگ اسکندر، شرح حال او و تاریخ فتوحاتش را نوشتند (آریان و یوستین)، در ضمن ماجراهای سختباورانه فتوحات درخشان و در عین حال پایه گذاری شهرهایی مانند هرات، اطلاعات مختصری در اختیارمان می گذارند. اسم شهر «مرکندا» که همان «سمرقند» بعدی است در این دوره به چشم می خورد. بخشهایی مانند «بکتریا» (بلخستان یا همان باکتریش هخامنشی) و آراخوزیا («رخود» یا «رخج»؛ قندهار امروز) در این دوره مشخص تر می شوند. شاید جالب ترین مطلب، حکومت کسی باشد به اسم «سپیتامان» بر بلخ که اسم (یا نام خانوادگیش) همان نام خانوادگی «زرتشت سپیتمان»، گذارنده آیین «زرتشتی» است.

بعد از اسکندر، یا شاید بعد از فتوحات دیگر آنتیوخوس اول سلوکی، مهاجران مقدونی زیادی به منطقه بلخ کوچیدند و در اواخر قرن سوم قبل از میلاد، حکومتی را در منطقه پایه گذاری کردند که مدتی حدود 150 سال دوام آورد و به نام حکومت یونانی-بلخی شناخته می شود. این نخستین بار است که از این منطقه سکه مسکوک پیدا می کنیم که تحت نام «دیودوتوس» و «افتودیموس»، از اولین حاکمان یونانی-بلخی ضرب شده و برمبنای واحد وزنی آتن یا «دراخما» بنا شده است. همین واحد توسط سلوکی ها هم ضرب می شده و در ضمن مبنای سکه های اشکانیان، که همزمان یونانی-بلخی ها در منطقه غرب شروع به پایه گذاری یک حکومت می کنند، نیز هست. «دراخما»ی آتنی، مبنای همه سکه های ایرانی بعد از مرحله، کم کم تبدیل می شود به «درهم» ایرانی و صدها سال بعد، مبنای پول نقره ای به همین نام در دنیای اسلام.

1 Tetradrachm Greco-Bactrian Kingdom (256BC-125BC) Silver Demetrius I (? - 180 BC)

سکه چهاردرهمی دیمیتریوس اول، پادشاه یونانی-بلخی در اوایل قرن دوم قبل از میلاد

مرکز حکومت یونانی-بلخی ها، همانطور که از نامشان برمی آید، شهر بلخ بود و این شهر در ضمن، تبدیل به مرکز ضرب سکه برای چندین قرن آینده هم شد. یونانی-بلخی ها، خط و زبان یونانی را به عنوان یکی از خطوط اداری در منطقه بلخ رواج دادند و بعد از فتح منطقه «گندهرا» و «سند» در شمال هند، خط «کهروشتی» (یا خروشتی) که برمبنای خط آرامی درست شده بود را نیز به یونانی افزودند. در بین سکه هایی که یونانی-بلخی ها در کاپیشه (نزدیک بگرام امروز) ضرب کردند، سکه هایی به خط یونانی و خط کهروشتی دیده می شوند.

یونانی بلخی ها در قرن دوم میلادی از ضعف امپراتوری «ماوریا» هند استفاده کردند و توانستند بعد از گذر از کاپیشه (بگرام) و پوشکلواتی (نزدیک پیشاور امروز) به مناطق گندهرا و سند دست پیدا کنند. آنها در این منطقه ابتدا شهر «تکشیلا»، نزدیک اسلام آباد امروز، را پایه گذاری کردند، و بعد بخشی از آن ها سر به شورش برداشتند و برای خود حکومت مستقلی به مرکزیت تکشیلا و بعد ماروتها (جنوب دهلی امروز) تشکیل دادند که تاریخ دانان امروزه، به آن نام «هندی-یونانی» داده اند.

در حدود اواخر قرن دوم قبل از میلاد، قبایل سکایی (شاید بازماندگان سکاهای هئوماورگا و تیگره خوده دوره هخامنشی) شروع به فتح منطقه سغدستان و شرق پهلو (پارت) کردند و به دلیل ضعف حکومت یونانی-بلخی و بعد هندی-یونانی، توانستند بیشتر منطقه ایران شرقی از سغدستان تا سند را فتح کنند. این سکاها به تدریج حکومت های مستقلی تشکیل دادند که یکی از آنها در اوایل قرن اول قبل از میلاد، توانست قدرت خود را در منطقه کاپیشه و بعد تکشیلا، تثبیت کند. تاریخ دانان به این حکومت، نام «هندو-سکا» دادند. حاکمان هندو-سکا به مانند «ماوس» («ماه») «آزس» (شاید «آز»؟) مدت کوتاهی با قدرت به تمام منطقه شرق حکومت کردند. اما در اواخر قرن اول قبل از میلاد و اوایل قرن اول میلادی، کم کم قدرت خود را به حکومت تازه تاسیسی «هندو-پهلو» (هندو-پارتی) باختند.

سکه «ماوس» (ماه)، اولین پادشاه سلسله هندو-سکا، با خط یونانی و کهرشتی

حکومت هندو-پارتی دستخوش مقدار زیادی تئوری سازی مدرن است. از طرفی، تاریخدانان هندی، هندو-پارتی ها را همان «پالاوا»هایی می دانند که در متون افسانه ای-ادبی سنسکریت از آنها نام برده شده. مورخان تاریخ مسیحیت، برمبنای نوشته ای افسانه ای به نام «انجیل طوما»، هندو-پارتی ها و پادشاه معروفشان «گندفر» را مبنای داستان «یوحنای کشیش» می دانند که در دوره میانه بنا بوده با همدستی صلیبیان، از دو سو به دنیای اسلام حمله کرده و آنرا نابود کند. اثر این داستان چنان قوی و پایدار است که امروزه مسیحیان محلی جنوب هند که به زبان سریانی می نویسند و می خوانند و احتمالا در قرن پنجم و ششم از منطقه عراق ساسانی به هند کوچیده اند، خود را مسیحیان «طومایی» می خوانند و سبقه مسیحی شدن خود را به ارائه تعلیمات مسیحی توسط طومای قدیس به «گندفر» می دانند.

از طرفی در تاریخ نگاری مدرن ایران هم هندو-پارتی ها دستخوش افسانه سازی های زیادی شده اند. هرتسفلد، باستان شناس معروف (که تاریخ دان نبود!) زمانی در یک مقاله دست به گمانه زنی ای زد که شاید حاکمان هندو-پارتی شبیه «گندفر»، بخشی از خاندان «سورن» باشند و بازمانده فرماندهان سکایی که تحت حکومت اشکانی به فرمانداری منطقه شرق گمارده شدند و بعد ادعای استقلال کردند. این تئوری، بعدها تبدیل به نطفه اصلی بسیاری از گمانه زنی های دیگر در مورد خاندان سورن شد که حتی در مرحله ای، «رستم» پهلوان افسانه ای را با «گندفر» یکی دانست.

جدا از این که تا کجا می شود تاریخ و داستان را با یکدیگر پیوند زد، چیزی که ما از هندو-پارتی ها می دانیم این است که انها ابتدا در منطقه زرنگ و بست، در سیستان امروز (هردو امروزه در جنوب غرب افغانستان) قدرت داشتند و اولین پادشاه شناخته شده شان، نام یونانی شده «سپلادامس» را دارد (احتمالا به معنی «سپه دار» و شاید فقط یک لقب نظامی). جانشینان او، از جمله گندفر معروف، کم کم دست به فتح مناطق شرقی تر مانند رخج، غزنه، و کاپیشا زدند و در اواسط قرن اول میلادی، به تکشیلا، مرکز حکومت هندو-سکاها دست یافتند.

گونه ای از سکه های گندفر که بسیار به سکه های اشکانی همزمانش شبیه است

نکته جالب اینجاست که مدارک سکه شناسی، بخصوص سکه هایی با نام گندفر (یا در واقع «ویندفرنه») اکثرا نامهای دیگری مانند «گندفر-گد» یا «گندفر-ساسه» را نیز با خود دارند که تلویحاً گویای این است که شاید «گندفر» معروف، اصلا یک شخص نبوده و در واقع شخصیتی است که برمبنای چند نفر مختلف ساخته شده! یکی از تئوری های بسیار جالب فعلی در مورد حکومت هندو-پارتی نیز این است که این حکومت، اصلا سکایی نیست، بلکه حاکمان آن شاهزادگان و امیران «اشکانی»ای هستند که همزمان با تلاش های بلاش اول اشکانی در ایران غربی برای شکل دادن یک حکومت قدرتمند به مرکزیت «تیسفون» در بین النهرین (عراق امروزه یا سورستان ساسانی)، دست به ساختن یک شاهنشاهی «اشکانی شرقی» در ایران شرقی داشته اند و باید بجای هندو-پارتی، از آنها با نام «اشکانیان شرقی» یاد کنیم! به هرحال، زمینه تئوری و نظریه پردازی در این مورد بخاطر کمبود و ناشناختگی منابع، هنوز هم بسیار باز است!

همزمان با گسترش حکومت سیستانیان یا هندو-پارتی ها به هند، فاتحان جدیدی – باز از راه کوه های پامیر و سغد و بالاخره بلخ – به صحنه سیاست ایران شرقی وارد شدند. در مدارک چینی، این فاتحان به «یوئه-جی» معروفند، اما به نظر می آید که اینها به خودشان نام «تخاری» داده بودند (در اینجا، اینها را با سخنوران زبانی که امروزه زبان شناسانی «تخاری» می نامندش، اشتباه نکنید! این نام برای سخنوران آن زبان یک اشتباه تاریخی مدرن است!). این یوئه-جی/تخاریان حکومت خود را در بلخ پایه گذاری کردند و حتی نام خود را به منطقه دادند که از این زمان به بعد (و حتی بخش های شرقی آن در تقسیمات اداری افغانستان امروز) مشهور به «تخارستان» شد (در دوره میانه، «طخارستان» هم نوشته می شده).

اولین پادشاه شناخته شده تخاری ها، «کوجولا کدفیسس» (به خط و تلفظ یونانی) نام دارد که برابر ایرانی آن (که احتمالا به زبان بلخی بوده) را نمی دانیم. کوجولا در روی سکه هایش به خودش در ضمن نام «کوشان» را داد که سلسله او را با این نام، یعنی «کوشانیان» می شناسیم. کوجولا و جانشینانش، «ویما تکتو» و «ویما کدفیسس»، به موفقیت های درخشانی دست یافتند و حکومت سیستانیان/هندو-پارتی ها را در هند تا حدی زیادی از بین بردند. از این تاریخ به بعد، حکومت سیستانیان محدود شد به منطقه سیستان و تقریبا فقط به اطراف دریاچه هامون و شهر زرنگ و آخرین پادشاه آنها، «فرن-ساسان» توسط اردشیر پابکان از سلطنت خلع شد.

در ایران شرقی اما، نتیجه کوجولا به نام «کنیشکا» توانست شاهنشاهی ای عظیم از مرکز هندوستان امروز تا ماورالنهر و از قندهار تا ختن بوجود آورد. از کنیشکا در مدارک بودایی نام برده شده و در آنجا، «کنیشکای بزرگ» خوانده می شود. در دوران کنیشکا بود  که بودایی گری به کاپیشا و بامیان آمد و استوپاهای بزرگ بودایی در تکشیلا و پوروشاپورا (پیشاور امروز) ساخته شد.

سکه طلای کنیشکا با نقش خدای «ماه» در پشت سکه و نگاره بلخی بر دو روی سکه

اما کنیشکا به نظر نمی آید که خود بودایی باشد، چون روی سکه هایش نام خدایان ایرانی مانند میترا، اهورامزدا، ماه، و بهرام هم آمده، و در کتیبه هایش از خدایان بین النهرینی مانند «نانا» هم نام می برد. این کتیبه ها، بخوص کتیبه «سرخ کتل» و «رباطک» (هردو در پرستشگاه های غیر بودایی نزدیک بغلان و سمنگان) به زبان «بلخی» نوشته شده اند که زبانی است از دسته شرقی زبان های ایرانی میانه و نزدیک به زبان سغدی و ختنی. دستور نوشتن زبان بلخی را برای اولین بار، کنیشکا صادر کرده. بلخی به خطی مانند خط یونانی نوشته می شده و یکی از مهم ترین زبان ها برای شناختن تاریخ ایران شرقی است.

کتیبه کنیشکا به خط و زبان بلخی، به دست آمده از رباطک در منطقه بغلان

جانشینان کنیشکا، بخصوص هوویشکا (شاید برادر یا پسرش) و وسودوا («بازو-دیو» در زبان بلخی)، به سیاست های مرکزگرایانه کنیشکا ادامه دادند و تا اواخر قرن دوم میلادی، حکومتی مهم، قدرتمند، و ثروتمند را اداره کردند که هم به راه های تجاری شرق و غرب و شمال وجنوب احاطه داشت و هم مرکزی فرهنگی و سیاسی شمرده می شد. منطقه ایران شرقی، در همین دوران بود که به «کوشان شهر» (قس «ایران شهر») یا «قلمرو کوشانیان» مشهور و شناخته شد.

جانشینان وسودوا، «کنیشکای دوم» و «وسودوای دوم»، احتمالا همزمان شاپور اول ساسانی در میانه قرن سوم میلادی زندگی می کردند که در کتیبه «کعبه زردشت» در نقش رستم فارس، ادعا می کند که «کوشانشهر، از پوروشاپور تا چاچ» را تحت سلطه داشته. احتمال اینکه شاپور توانسته باشد واقعا پیشاور را از کوشانیان بگیرد یا اینکه تا حد چاچ (تاشکند امروز) نفوذ کند، کم است و باید این ادعا را فقط در حد ادعا بدانیم. اما به نظر می آید که حکومت تازه تاسیس ساسانی، در ابتدا حقیقتا توجه بیشتری به قلمرو شرقی خود داشته تا بخش غربی.

احتمالا در دوره شاپور و پسران و نوادگانش، ساسانیان توانستند به دوسوی کوه های هندوکش، یعنی تخارستان و کابلستان و بامیان دسترسی پیدا کنند و در آنجا، حکومتی نیمه-وابسته با نام «کوشانشاهان» یا «کوشان-ساسانیان» پایه گذاری کنند که تا حدود اوایل قرن چهارم میلادی، در این منطقه دوام آورد. بازماندگان کوشانیان، فرزندان وسودوای دوم و کنیشکای دوم، تا صد سال بعد در گندهارا و سند و پنجاب دوام آوردند و به حکومت و سکه زدن ادامه دادند، تا اینکه آخرین بخش های شاهنشاهی عظیم کنیشکا نیز تسلیم پادشاهی «گوپتا»ها شد.

سلسله «کوشانشاهان» یا «کوشان-ساسانیان» احتمالا در اواخر قرن سوم میلادی توسط پادشاهان ساسانی به عنوان سلسله‌ای دستنشانده در منطقه تخارستان به حکومت رسیده بود. سکه‌های پادشاهان این سلسله، برداشتی است از سکه‌های طلای کوشانیان و سکه‌های نقره ساسانی. نام پادشاهان این سلسله بسیار به نام‌های پادشاهان ساسانی نزدیک است و شامل اردشیر، هرمزد، و پیروز می‌شود. اما جالب است که برای مثال، نام «پیروز» در روی سکه‌های کوشانشاهان، صدسال قبل از پیروز ساسانی (457 تا 484 میلادی) ظاهر می‌شود. بعضی دیگر از نشانه‌های سلطنتی ساسانی، نظیر لقب «کی» برای پادشاهان بعد از یزدگرد دوم، برای اولین بار برروی سکه‌های کوشانشاهان پدیدار می‌شوند. به همین جهت شاید باید فکر کنیم که حداقل از نظر ایدئولوژی سلطنتی، کوشانشاهان چندان هم وابسته به سلسله ساسانی نبوده‌اند. بخصوص بعد از سال 300 میلادی، به نظر می‌آید که کوشانشاهان بسیار مستقل عمل می‌کردند و چندین شاه کوشانی نظیر هرمزد یکم و بهرام دوم، به استقلال دست به فتح بازمانده پادشاهی کوشانی در منطقه گندهرا زدند. اما در اواسط قرن چهارم میلادی، با حضور خیون‌ها یا هون‌های ایرانی، موقعیت حکومت کوشانشاهان در شرق به خطر جدی افتاد.

 برای اطلاعات بیشتر

Alram, Michael. 1999. “Indo-Parthian and Early Kushan Chronology: The Numismatic Evidence.” In Coins, Art and Chronology, edited by Michael Alram and Deborah Klimburg-Salter, 19–51. Vienna: Verlag der OeAW.
Cribb, Joe. 1990. “Numismatic Evidence for Kushano-Sasanian Chronology.” Studia Iranica 19 (2): 151–193.
Coloru, Omar. 2009. Da Alessandro a Menandro: Il Regno Greco Di Battriana. Studi Ellenistici 21. Pisa/Rome: Fabrizio Serra editore.
Dani, A. H., and B. A. Litvinsky. 1996. “The Kushano-Sasanian Kingdom.” In History of Civilizations of Central Asia, 3:103–118. Paris: UNESCO.
Dehkan, A. 1974. “The Relationship of the Kushan and the Parthian Empire.” In Tsentral Asia v Kušanskuyu Epoxu (Central Asia in the Kushan Period), 113–17. Moscow: UNESCO/Nauka.
Enoki, Kazuo. 1974. “Hsieh, Viceroy of the Yueh-Chih (a Contribution to the Chronology of the Kushans).” In Tsentral Asia v Kušanskuyu Epoxu (Central Asia in the Kushan Period), 265–74. Moscow: UNESCO/Nauka.
Göbl, Robert. 1984. System Und Chronologie Der Münzprägung Des Kušānreiches. Vienna: Verlag der Österreichischen Akademie der Wissenschaften.
Loeschner, Hans. 2012. “The Stūpa of the Kushan Emperor Kanishka the Great, with Comments on the Azes Era and Kushan Chronology.” Sino-Platonic Papers 227: 1–24.
Olbrycht, Marek J. 2016. “Dynastic Connections in the Arsacid Empire and the Origins of the House of Sāsān.” In The Parthian and Early Sasanian Empires: Adaptation and Expansion, edited by Vesta Sarkhosh Curtis, Elizabeth Pendelton, Michael Alram, and Touraj Daryaee. The BIPS Archaeological Monograph Series V. Oxford: Oxbow Books.

Rezakhani, Khodadad. 2017. ReOrienting the Sasanians: East Iran in Late Antiquity. Edinburgh: Edinburgh University Press.

Simonetta, A. 1974. “The Indo-Parthian Coinage and Its Significance in the Chronology of the Kushans.” In Tsentral Asia v Kušanskuyu Epoxu (Central Asia in the Kushan Period), 283–88. Moscow: UNESCO/Nauka.

Staviskij, Boris Ja. 1986. La Bactriane Sous Les Kushans(Problèmes d’histoire et de Culture). Translated by Paul Bernard, M. Burda, F. Grenet, and P. Leriche. Paris: Librarie Jean Maissonneuve.

Writing from the Air

I am blogging from an airplane, on my phone’s blogging app. Isn’t technology wonde… I mean awful!

This is also the day that the British Parliament, after two years of dragging the world around so to figure out how they can best preserve their privileges and pretend they still have an empire, tell is that they still are hoping they are thrown a lifeline. Theresa May’s “deal” failed again, and she voted against her own deal. This is what privileged countries can do: act like a complete failed state, and still present themselves as a “world power”! Imagine the current state of the affairs going on in Lebanon, for example! We would never heard the end of it…

Nugae Sasanicae 1: Ardashir and the Conquest of Persis

In the story of Ardashir’s conquest of Pārs/Persis, the founder of the Sasanian dynasty starts his career from Darabgird. Al-Tabari mentions that Ardashir reached the position of the Argbed of Darabgird following the death of his mentor, Tiri, a eunuch who was appointed by Gozihr[1] the Bazrangid as the Argbed of Darabgird. Although the rest of Ardashir’s history is usually summarized as a rebellion against Gozihr and a ceasing of the throne of Persis before aiming for the Arsacid throne of Artabanus IV (Ardavan), there is a little episode in between that might prove critical for us.

Gozihr’s seat is given by Tabari as Bayda (Per. Bayza)[2] and Ardashir’s mother Rām Behešt is made to be a member of the Bazrangid family. At least in the narrative, the control of Darabgird by Gozihr would have indicated that he had a respectable amount of power in the region. This probably is the reason why in studies of the history of Parthian Persis, Gozihr has been associated with Mancihr III (or possibly IV), the king whose coins are known as part of the Persis coin series.[3]

However, one should notice that the coins of Ardashir and his brother Shapur do not sequentially follow those of Mancihr III/IV, rather those of Ardashir IV who appears to be the ultimate coin issuer of the series.[4] I have argued elsewhere[5] that based on paleographic reasons, the coinage of Shapur and Ardashir should not be seen as a direct continuation of the so-called Persis coin series. In fact, the script used for the coins of Shapur and Ardashir appear to be close to those used for the coins of Farn-Sasan, the last ruler of the Indo-Parthian dynasty that ruled the area of Sistan.[6]

It seems to me safe to assume that Gozihr mentioned by Tabari is actually not the same as Mancihr III/IV known from the Persis coin series. Not only is Mancihr not the immediate issuer of coins before Pabag/Shapur or Pabag/Ardashir, but also additionally Gozihr is not mentioned as ruler of Staxr, the most likely mint for the Persis coin series. Here we should take into consideration that Gozihr is also not the only potentate of Persis who falls to Ardashir’s rising power.

Al-Tabari in the same source (Tabari I.815-816), continues his narrative of the exploits of the Sasanian upstart by telling the story of a dream in which an angel has sat on the head of Ardashir, telling him that god has given him the dominance of other lands and that he should be ready for this task. Excited by the prospect, Ardashir then immediately sets on a series of campaigns which sees him defeating the region of Gupanan (22 farsangs from Estakhr on the way to Kerman, as Estakhri tells us) and removes its ruler, Pasin. He then heads for Kunos, whose location is not understood, and deposes its king, Manušcihr, and finally, by invading Larvir, removes its king Dara.[7]

We now see two names which are indeed known from the Persis coin series. Manuchehr of Kunos bears a name that is quite similar to that of Mancihr of the Persis coins. Dara too has a name reminiscent of not only the Achaemenid Darius, but also the two known Darāyān of the Persis coins.[8] Here, it appears as if much like the rest of the Arsacid Empire, Persis too was a land of Moluk-ut-Tawa’if, as al-Tabari and others tell us. It might thus be naïve to imagine a single state of Persis, at least in this terminal period. Instead, we might consider Persis as a collection of local potentates, among whom one family issued coins. The fact that al-Tabari’s narrative of the rise of the Sasanians focuses on the family of the Bazrangids, possibly the family of Ardashir’s mother and local lords of Bayda and Darabgird, should not automatically prompt us to assume that they also were the same authority who issued coins of the Persis series. Considering Persis to contain as series of local potentates thus might render a more realistic, and regionally nuanced, picture of the rise of the Sasanians. This would make it possible to see late Arsacid Persis as a kingdom with extensive connections, possibly also to the east and the area of Indo-Parthian rule, which would also explain the presence of certain coin types in both the Indo-Parthian and early Sasanian series, as discussed in Rezakhani 2016, 41-45).

Footnotes

[1] Al-Tabari I.814-815; Noeldeke thought that Gozihr should be a form of Gocihr, from Old Iranian gau-ciϑra “cow-like, descended from the cow” supposedly a reflection of the Iranian cultic fascination with cows; c.f. Gathic Avestan gau-uruuana.

[2] This is Persian Nesa, north of modern Shiraz and to the west of Estakhr, the Sasanian and early Islamic capital of Persis.

[3] Dietrich O. A. Klose and Wilhelm Müseler. Statthalter, Rebellen, Könige: Die Münzen aus Persepolis von Alexander dem Großen zu den Sasaniden. Munich: Staatliche Münzsammlung, 2008, 68-71.

[4] Klose & Müseler, 71 & 78.

[5] K. Rezakhani, “From Aramaic to Pahlavi: Observations from the Persis Coin Series,” in Vesta Sarkhosh Curtis and Elizabeth Pendelton (eds.) Arsacid and Sasanian Coins (BAR International Series), Oxford: Archaeopress. 2016, 73.

[6] Ibid. For Farn-Sasan’s coin inscription, see Alexander K. Nikitin “Coins of the Last Indo-Parthian King of Sakastan (A Farewell to Ardamitra).” South Asian Studies 10, no. 1 (1994): 67–69.

[7] Muhammad b. Jarir al-Tabari. The History of Al-Tabari: The Sasanids, the Lakhmids and Yemen. Translated by Clifford Edmund Bosworth. Vol. 5. Albany, NY: SUNY Press, 1999: 5-6.

[8] See Klose & Müseler 43-45 for Darayan I and 48-50 for Darayan II. The reading of the name as Darayan, in fact written as d’ryw on the coins, is based on the reading of an inscription by Skjærvø: P. Oktor Skjaervo. “The Joy of the Cup: A Pre-Sasanian Middle Persian Inscription on a Silver Bowl.” Bulletin of the Asia Institute 11 (1997): 93–104.

Swift Appraisal… again!

For many years I had a weblog, mostly in Persian, where I wrote my random thoughts, notes, and just observations. It has mostly disappeared from the face of the web, and this is my attempt at recreating it. I will try to post regularly, in Persian and English and get back to the habit of writing regularly.